تبلیغات
سایان نیوز - از خون...
اخبار هفتگی روستا
از خون...
نوشته شده توسط محمد نژادیاری در ساعت 02:57 ب.ظ
می خام باز از سختی گذشته بگم
از زمانی که باید جند کیلو متر و پیاده پیمود
از گذشته ای که اثرش تا امروز هست
از گذشته ای که ریشه در روح داره
از گذشته ای که نداشتیم و به همین خاطر آشوب کردیم
از گذشته ای که  گر فراموش بشه قدر حالو نمی دونیم
..
..

نمی خوام زیاد دور برم همین بقل چیزایی هست که نیاز به گفتن داره
همین روزایی که سدای بمبو موشک شیر مادر و خشک می کرد
همین روزایی که هنوز داره جسد میاد و خیلیا فراموش کردن
همین روزایی که جوانان از ترس ناموس شن به میدان رفتن
همین روزایی که اگه نبودن ما ...
..
..
بگذریم از این که سال 57 چه اتفاقی برا روستا افتاد
بگذریم...
اما این موضوع تن آدم و می لرزونه اگه تعصب داشته باشه
..
..
(به نقل از بعضی فراد )
داشتم تو حیاط نون می پزیدم  بچه ها بیرون داشتن بازی می کردن
دخترم با عجله امد خونه و گفت  مامان...مامان... عمو کارت داره
 باعجله رفتم بیرون دیدم همه تو کوچن ترسیدم فکر کردم کسی مرده
ولی نه این طور نبود
همه می گفتن جنگ شد.. جنگ شد..
تو جام خشکم زد نمی دونستم که چیکار بکنم بابای این بچه ها رفته سربازی
گفتم حتما  اونارو بردن خط
از تح دل گفتم یا امام زمان من بااینا نمی تونم سر کنم خودت باباشو نو نگه دار
..
..
گذشت و کم کم امام پیام می داد که برین جبهه
جبه رو خالی نزارین ... بمیرید هم پیروزید بمو نید هم پیروزید
تو روستا قوقا بود جوونا می رفتن و برنمی گشتن
خلاصه هیچی پیدا نمی شد صابون می امد مثل تاید سفت نبود
قند مثل تریاک قاچاق بود
دیگه کسی به مزارع نمی رسید و آردم پیدا نمی شد
نفت نبود تا با آن خون رو روشن کنیم  یا اگه هم بود رنگش سیاه بود بوی بدی داشت (منظور نفت خامه )
هرکی رو پشت بومش کرسی گذاشته بودن و مردا تو پشت بوم همراه تفنگشون می خوابین
شکرو با آب قاتی می کردیم و تو لیوان می ریختیم تا قند شه
تا این که کم کم ایران بر عراق قالب شد 
شبا وقتی می خوابیدیم می گفتیم خدا نون خالی کپک زده بخوریم ولی جنگ نباشه
آخرین محرم جنگ بود که فقط دیگه کار مردم دعا بودو .. دعا...
تا این که روز عاشورا درز تعزیه ای که می خوندن
اون کسی که در نقش امام بود گفت خدایا تا محر سال دیگه این جنگ و تموم کن و همه گفتن آمین و این طور هم شد
و تو روستا یه دونه رادیو بود
که من داشتم می رفتم خونه ی مامانم دیدم تو خونه ی اون که رادیو هست سرو صدا میاد
گفتم حتما باز اتفاق بدی افتا ده
و این تو فکرم بود تا رفتم و برگشتم دیدم اون مرد که رادیو دارن یه ظرفی پر از شکلات وایساده دم در و می گه
جنگ تموم شد جنگ تموم شد اما تازه مشکلات شروع شد
بعد ا که منا فقین امدن
 تحریم آمریکا که ایران کلا ویران بو دو جیزی نداشت
داغ بجه ها بعدم که رحلت امام ...
..
..
..
حالا شما بگین که ما با آمریکه سازش کنیم؟؟؟
یا بلن شیم برعلیه کشور مون شو رش کنیم ؟؟؟
بعد تو اون دنیا جواب شهدا و اون کسانی که تو اون زمان ها سختی کشی دن و چجوری بدیم





»
مرتبط با : داستانی مذهبی
برچسب ها : از خون ...-

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازیگر

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید