تبلیغات
سایان نیوز - از گذشته ها..
اخبار هفتگی روستا
از گذشته ها..
نوشته شده توسط محمد نژادیاری در ساعت 04:35 ب.ظ
یا دش به خیر چندین سال پیش دور نیس اما نزدیکم نیس
ولی دلملن می خواهد که باز بر گردد تا با خاطراتش لذت ببریم
اما حیف که گذشت ....و گذشت....
..
..
آری چندین سال پیش وقتی از مدرسه فارغ میشدیم و کمی افکارمان راحت میشد
کارما تقریبا همه روزه فقط این بود که صبح به همراه باباهامون میرفتیم صحرا و
در آن گرما کار می کردیم و خسته و کوفته برمیگشتیم خونه
و مامانمون رءیس خونه بود و باباهامون فرمانده صحرا و وقتی می امدیم مامانمون با اون لبخندی
که بر لب داشت میگفت خسته نباشید ماهم از خوش حالی و شادی می گفتیم ممنون شما خسته نباشید
و بعد اینکه پاهاودست و صورتمو ن ومیشوستیم میرفتیم میشستیم خونه و با اون چایی داغ و تازه دم مامان
خستگی رو از خودمون می روندیم و بعد مامان اون سفرهی گلگلی رو می اورد و میون خونه پهن میکردو
با غذا های لذیز که درس کرده بود سیرمون میکرد که ما آرزومون بود که در اون گرمای داغ غذامون آب دو خیار باشه
آخه وقتی آب دو خیار بخوری چون غذایی سرده فوری خوابت میگیره .
ما هم از خدا خواسته می خوریمو بعد می گرفتیم تخت میخوابیدیم
بعد دو سه ساعت بلند میشدیمو با اون چشمای نیمه باز و بدنی کوفته یه چایی می خوردیمو میزدیم بیرون تا بعد ظهرمونو
سر کنیم
بعد که تو کوچه پرسه میزدیم تو فکر این بودیم که کجا بریم که بابا مامان بزرگامون یادمون  می افتادن و راهی خونهی اونا میشدیم
وقتی به در خونشون می رسیدیم توفکر این بودیم که نکنه خواب باشن ولی قافل از اینکه اونا هم منتظر کسی هستن که در این تابستان گرم
وقتشون به تنهایی نگزره درو باز میکردیم دو طرف در یه دیوار کشیده شده بود و یه سقف چوبی گلی داشت که رو به بغچهی کوچکی باز میشد که وسط باغچه یه درخت دو یه ساله ی زرد آلو و پای درخت سبزی هایی مثل نعنا و جعفری که از بوی خوششون دل آدم نمی امد تکان بخورد و
در سمت راست هم یه چارچوب بدون در بود که به طرف حوض آب بود که بالای اون حوض یه درخت بزگ سیب بهاری بود که
از شدت میوه هاش اکثر شاخه ها با آب حوض برخورد میکردن و کنار اون درخت یه عیوان یه سطونه با سقفی چوبی و
سطون های چوبی بود که یه تخت بزرگ با فرش قرمز دست بافت روی تخت و جلوی پنجره ی اتاق که مادر بزرگ با عینک ته استکانی قهویی
رنگ با یه پاچه و سوزن تو دستش داشت خیاطی می کردو پدر بزرگم با یه سینی استیل که توش قوری و استکانو نلوکی و
قند دون بود می امدو لب تخت مینشستو به ما تعارف می کرد که بیایم نشینیم و  ما هم میرفتیمو لب تخت مینشستیم و
مامان بزرگمون با خنده میگفت که مادر زنت حتما می خوادت که الان رسیدن
(چون روستایی ها به این باورند که هرکسی سر زده در اول چایی درست کرده برسه مادر زنش حتما دوسش داره )
بعد به بابا بزرگ میگفت که یه چایی هم برا محمد بریز .
بابا بزرگم با دستای بزرگ و چوریک بطوری که رگای دستش معلوم بود یه چایی میریخ تو و با همون دستش چای
و تو نلوکی می ریخت و می گفت بزار سرد شه  و ماهم چن ساعتی اونجا میشستی مو خوش بودیم
..
..
 آری چه روزای خوشی بود


»

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازیگر

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید